خدا ذات گل و ذات قناریست 

خدا اثبات باران بهاریست 

خدا در گل خدا در اب و رنگ است 

خدا نقاش این جمع قشنگ است

خدا را می توان از خلسه فهمید 

خدا را در پرستش می توان دید 

خدا در باطن اباد شراب است

خدا در قعر چشمان تو خواب است

 خدا در هر نظر ایینه ماست  

همین حالا خدا در سینه ماست

دسته ها : شعر
1389/6/12 20:15

آواز عاشقانه ما در گلو شکست

.

  حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

.

  دیگر دلم هوای سرودن نمی کند .

 

  تنها بهانه دل ما در گلو شکست .

 

  سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم .

 

  آن گریه های عقده گشا در گلوشکست .

 

  آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود .

 

  خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست .

 

  فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند .

 

  نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست .

 

  تا آمدم که با تو خداحافظی کنم .

 

  بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست

دسته ها : شعر
1389/6/12 19:48

روزی که به برکه ی عشق رسیدم، رودخانه شدم و خروشیدم!

روزی که زیر باران عشق دل را به تو سپردم، دریا شدم

 و آن روز که عشق را به جان یافتم، به اقیانوسها پیوستم!

تا یک روز تو آمدی

و من در وسعت زیبایی خداییت غرق شدم.

و جان را به خاکپای تو سپردم و تن را به خدمتت؛

و گرچه هیچ نداشتم،

دل را به تو دادم، همه چیز دیروزم را به همه چیز فرداهایم!

و امروز در ساحل برکه ی فراتر از اقیانوس تو

دریای وجودم را به امید امواج لطفت

به دست نسیم محبتت می سپارم،

و دل را برای همیشه

خاکپای قدوم مقدست می کنم

تا روی سیاهم را در پناه قلب سرخ عاشقم بپوشانم

و از تو راه و رسم عشق بیاموزم

و با تو تا بیکران ها سفر خواهم کرد.

 با تو خواهم بود

تا همیشه.

دسته ها : شعر
1389/6/12 19:46

اگر دروغ رنگ داشت
هر روز،شاید
ده ها رنگین کمان
در دهان ما نطفه میبست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمین را در زیر پای خود داشتم
و تو هیچگاه عزم صعود نمیکردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها
به تمسخر میگرفتی !
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران میکردند
اگر براستی خواستن توانستن بود
محال نبود،وصال
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه میتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی
و شاید من، کمر شکسته ترین بودم
اگر غرور نبود
چشمهایمان به جای لبها سخن نمیگفتند
و ما کلام دوستت دارم را
در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم
اگر دیوار نبود
نزدیک تر بودیم،
همه وسعت دنیا یک خانه میشد
و تمام محتوای یک سفره
سهم همه بود
و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد
اگر ساعتها نبودند
آزاد تر بودیم،
با اولین خمیازه به خواب میرفتیم
و هر عادت مکرر را
در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبریز از ناباوری بودم
هیچ رنجی بدون گنج نبود
اما گنجها شاید، بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدید
تا دیگری از سر جوانمردی
بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد،
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزشترین کالا بود
ترس نبود،زیبایی نبود
و خوبی هم، شاید
اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم
اگر عشق نبود
اگر کینه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند
من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش میکردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم
به یادگار نگه میداشتی
و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی
به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم

دسته ها : شعر
1389/6/12 19:42
X